من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را

روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن

مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را

ای موافق صورت و معنی که تا چشم منست

از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را

گر به سر می​گردم از بیچارگی عیبم مکن

چون تو چوگان می​زنی جرمی نباشد گوی را

هر که را وقتی دمی بودست و دردی سوختست

دوست دارد ناله مستان و هایاهوی را

ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق

کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را

بوستان را هیچ دیگر در نمی​باید به حسن

بلکه سروی چون تو می​باید کنار جوی را

ای گل خوش بوی اگر صد قرن بازآید بهار

مثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی را

سعدیا گر بوسه بر دستش نمی​یاری نهاد

چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را

/ 0 نظر / 3 بازدید