آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شب​ست

آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شب​ست

وان نه بالای صنوبر که درخت رطب​ست

نه دهانیست که در وهم سخندان آید

مگر اندر سخن آیی و بداند که لب​ست

آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت

عجب از سوختگی نیست که خامی عجب​ست

آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار

هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب​ست

جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست

نه که از ناله مرغان چمن در طرب​ست

هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا

کآفتابی تو و کوتاه نظر مرغ شب​ست

خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد

گر چه راهم نه به اندازه پای طلب​ست

هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست

اجلم می​کشد و درد فراقش سبب​ست

سخن خویش به بیگانه نمی​یارم گفت

گله از دوست به دشمن نه طریق ادب​ست

لیکن این حال محالست که پنهان ماند

تو زره می​دری و پرده سعدی قصب​ست

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱:٥٦ ‎ب.ظ | چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸ نظرات ()