نشاید گفتن آن کس را دلی هست

نشاید گفتن آن کس را دلی هست

که ننهد بر چنین صورت دل از دست

به منظوری که با او می​توان گفت

نه خصمی کز کمندش می​توان رست

به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز

که هشیاران نیاویزند با مست

سرانگشتان مخضوبش نبینی

که دست صبر برپیچید و بشکست

نه آزاد از سرش بر می​توان خاست

نه با او می​توان آسوده بنشست

اگر دودی رود بی آتشی نیست

و گر خونی بیاید کشته​ای هست

خیالش در نظر چون آیدم خواب

نشاید در به روی دوستان بست

نشاید خرمن بیچارگان سوخت

نمی​باید دل درمندگان خست

به آخر دوستی نتوان بریدن

به اول خود نمی​بایست پیوست

دلی از دست بیرون رفته سعدی

نیاید باز تیر رفته از شست

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸ نظرات ()