وقتی دل سودایی می​رفت به بستان​ها

وقتی دل سودایی می​رفت به بستان​ها

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان​ها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

با یاد تو افتادم از یاد برفت آن​ها

ای مهر تو در دل​ها وی مهر تو بر لب​ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان​ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان​ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستان​ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمان​ها

گر در طلب رنجی ما را برسد شاید

چون عشق حرم باشد سهلست بیابان​ها

هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید

ما نیز یکی باشیم از جمله قربان​ها

هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو

باید که سپر باشد پیش همه پیکان​ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

می​گویم و بعد از من گویند به دوران​ها

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٧:٢٢ ‎ب.ظ | سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ نظرات ()