گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

برقع فروهلد به جمال آفتاب را

گویی دو چشم جادوی عابدفریب او

بر چشم من به سحر ببستند خواب را

اول نظر ز دست برفتم عنان عقلگفتم

وان را که عقل رفت چه داند صواب را

مگر به وصل رهایی بود ز عشق

بی​حاصلست خوردن مستسقی آب را

دعوی درست نیست گر از دست نازنین

چون شربت شکر نخوری زهر ناب را

عشق آدمیتست گر این ذوق در تو نیست

همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را

آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز

تا پادشه خراج نخواهد خراب را

قوم از شراب مست وز منظور بی​نصیب

من مست از او چنان که نخواهم شراب را

سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق

تیر نظر بیفکند افراسیاب را

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ نظرات ()